I' m iranian , من ایرانی ام

 

نسل من و تو نسل دروغ است...

نسل من و تو از دروغ زاییده شد...

همیشه دروغ گفتیم، از همان شبی که گرسنه بودیم اما مادر می گفت مهمانی که رفتیم بگو شام خورده ایم، از همان روزی که پدر می گفت فردا در مدرسه اگر پرسیدند دستگاه ویدئو دارید بگو نه...

 

نسلی که از یک انقلاب دروغین می آید، از روابط دروغین...

 

عادت کرده ایم به دروغگویی...

حتی وقتی این روزها احوالمان را می پرسند عادت کرده ایم بگوییم خوبیم...

 چه دروغ بزرگی...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

بی حوصلگی

آنقدر این روزها بی حوصله ام که حتی نمی توانم از این بی حوصله گی ها بنویسم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

امروز دقیقا سی سال و سه ماه و سه روز است که در این دنیا نفس می کشم

 

          امروز دقیقا سی سال و سه ماه و سه روز است که در این دنیا نفس می کشم، زندگی من تا امروز به دوبخش تقسیم شده، از روز 27 بهمن 1358 تا شهریور1381 که در تهران زندگی می کردم و قسمت دوم هم از آن روز تا این لحظه که در پاریس زندگی می کنم.

هر دو را به یک اندازه دوست می دارم. هر دو پر است از خاطرات خوب و بد که هیچ کدام را فراموش نکردم.

 در طول بیست سال قسمت اول زندگی، قد من از چند سانتی متر به یک متر و شصت سانتی متر، وزنم از چند کیلو به پنجاه و چند کیلو رسید، این بیست سال اول زندگی همه آدمها معمولا همان سالهایی است که هر اتفاقی اثرمستقیم در شکل گیری شخصیت و اخلاق آنها دارد، اینکه در چه خانواده ای متولد بشوند، در چه فرهنگی، در چه شهری، بین چه قومی و با کدام زبان و گویشی، در چه مدرسه ای درس بخواند، چه خوراکی بخورد، همه و همه باعث می شود تا در بیست سالگی او را چگونه خطاب کنیم: فردی خوش اخلاق یا بداخلاق؟ خجالتی یا اجتماعی؟ تنبل یا زرنگ؟ مهربان یا کینه ای؟ راستگو یا ریاکار؟ با گذشت یا کینه ای؟ لاغر یا چاق؟ کوتاه یا بلند؟ خوش قلب یا حسود و بدجنس؟ دکتر؟ مهندس؟ معلم؟ کاشف؟ قاچاقچی؟ دزد؟ ...

همینطور بخش اول زندگی معمولا تنها بخشی است که معنای واقعی واژه ها را تجربه می کنیم، معنای خنده، گریه ، قهر، آشتی، بازی، دوستی، تولد، هدیه، کادو، عید، عمو نوروز، مشق، امتحان، برف بازی، کارتون، قصه، آرزو، شکلات، جمعه، آمپول، هیولا، ترس و ...

 اینها دقیقا همان سالهای هستند که آن را زندگی می کنیم...

 و اما بخش بعدی، سالهایی است که زندگی را بیشتربازی می کنیم تا زندگی. درس می خوانیم چون همه می خوانند، شکلات نمی خوریم که جوش نزنیم، می خندیم چون همه جمع خندیدند، گریه می کنیم چون باید در مراسم عزا گریست، پول نداریم اما باید برای هر مناسبتی کادو بخریم، رژیم می گیریم که لاغر شویم، آرزوهای عجیب و بعید داریم چون هرگزاز اینی که هستیم راضی نیستیم، براساس ضوابط  دوستی می کنیم و براساس روابط، زندگی. سادگی را فراموش می کنیم به بهانه پیچیده بودن زندگی.

 البته شاید سالها بعد اگر به سن شصت سال و شش ماه و شش روز رسیدم زندگی را به قسمت های بیشتری تقسیم کنم.

امروزدر قسمت دوم زندگی امریال حدود ساعت یک و نیم ظهررفته بودم بانک، هشت سال است که در این بانک حساب دارم؛ نمی دانم در طول این چند سال چند بار رئیس بانک را ملاقات کرده بودم، شاید پنجاه بار، صد بار، شایدم کمتر یا خیلی بیشتر...

روی صندلی نشسته بودم که منشی اش را دیدم، گفت که شش روز دیگررئیس بانک بازنشسته می شود و من آنچنان ازشنیذن این خبر منقلب شدم که خودم هم باورم نمی شد. اصلا تاب نیاوردم و مستقیم به اتاقش رفتم، سلام کردم و گفتم چرا؟ کجا می روید؟

لبخند زد و گفت که وقتش رسیده که بعد از اینهمه سال کار وکار و کار، کمی هم زندگی را زندگی کند. لبخند زدم و گفتم دلم برایش تنگ می شود، بغض کرد وبا مهربانی مرا در آغوش گرفت و گفت که در این سالها با هر کدام از مشتری هایش به کشورها و شهرهای مختلف سفر کرده همانطور که هر بار با من به ایران رفته و برگشته...

از بغض او قلبم گرفت، بیست دقیقه ای حرف زدیم، او از اولین روزی که مرا دیده بود گفت که بدون دانستن یک کلمه زبان فرانسه میخواستم تمام بندهای قراداد بازکردن حساب را بخوانم و بفهمم، از اولین روزی که اولین کارم را در  فرانسه پیدا کرده بودم، ازاولین وام بانکی ام، ازاولین روزی که رفتم دانشکده، از پژوی 405 که من و چکاوک خریده بودیم، از فعالیتهای حرفه ای من، از کارآموزی ام در ارتش، حتی از سفر تحقیقی ام به سازمان ملل در نیویورک، ازروز فارغ التحصیلی ام، از ورودم به یونسکو، از وام دوم بانکی، از خرید آپارتمان هفده متری، از تمام کارت های تبریکی که هر سال برای سال نو میلادی برایش فرستاده بودم، از سوغاتی هایی که برایش از ایران آورده بودم، از بسته زعفرانی که به منشی اش داده بودم و اوهنوز نمی داند چه جوری با آن غذا درست کند، از خواهرم،از مادرم،از پدرم ..... اینقدراز خاطراتی که از من و به  واسطه من از ایران و فرهنگ ایرانی داشت گفت که من بی اختیار گریه ام گرفت و تازه فهمیدم که او چقدر من وحتما تمامی مشتریانش را به این خوبی می شناسد اما من و حتما خیلی های دیگر جز نام و نشانی محل کارش هیچ چیز دیگری از او نمی دانیم.

چقدر دوستش دارم، دوست داشتنی ساده ، درست مثل دوستی های دوران کودکی.

در برگشت به خانه، روی صندلی قطار کنار پنجره نشستم و به تمام این سالهایی که گذشته فکر کردم، چه افراد نازنینی در اطرافمان هستند که تنها گوشه ای از زندگی روزمره ی ما می شوند، در حالیکه حضور ما برای آنها همیشه تازگی داشته و ما بی توجه از کنار همه اینها فقط عبور کردیم.

 تصمیم گرفتم برگردم به عقب و هر روز از یکی از آنهایی که در زندگی ام بودند، هستند، یا دیگر نیستند چون گمشان کردم یا از این دنیا رفتند و یا تنها عبور کردند، بنویسم، از همه آنهایی که درست نگاهشان نکرده ام...

باید بنویسم، باید نوشت، نوشته می ماند، دیگری می خواند و اینگونه من فراموش نمی شوم.

 امروز روز خوبی بود، امروز من زندگی کردم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۳ تیر ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

وطن من بوی مرگ می دهد

وقتی روزنامه نگاری در سرزمینی خود را می کشد، آن سرزمین را بوی مرگ فرا می گیرد.

سیامک پورزند، « پسرخاله احمد شاملو » و  « همسر مهرانگیز کار» ، روزنامه​نگاری بود با متجاوز از پنجاه سال سابقه در مطبوعات این سرزمین.

وی در سال ۱۳۳۱ کار خود را با روزنامه «باختر امروز» به مدیریت زنده یاد دکتر حسین فاطمی شروع کرد ، در پائیز سال ۱۳۳۳ ، مجله هفتگی «پیک سینما» را تأسیس کرد و نویسندگان بزرگی چون دکتر پرویز ناتل خانلری، سعید نفیسی، اسماعیل مهرتاش، علی اصغر گرمسیری، محمود عنایت، فریدون رهنما، دکتر هوشنگ کاووسی، نصرت کریمی و بسیاری دیگر با این مجله همکاری کردند.

پورزند با همفکری و همراهی احمد شاملو در طراحی و عملی ساختن انتشار نشریه «کتاب هفته کیهان» همت گمارد و مدیریت اجرایی و روابط عمومی و هنری آن را به عهده گرفت که این نشریه تا زمان توقیف به مدت چند سال فعال بود. او همچنین با همفکری و همراهی چند تن از روزنامه​نگاران، نویسندگان، مترجمان و هنرمندان معتبر کشور و همچنین گروهی از فروشندگان باسابقه و شریف مطبوعات برای برنامه​ریزی و به وجود آوردن سندیکای نویسندگان، خبرنگاران، مترجمان و عکاسان مطبوعات کشور در سال ۱۳۳۹، سندیکای هنرمندان و متخصصان تأتر و سینما در سال ۱۳۴۰، و اتحادیه فروشندگان جراید در همان سال نقش موثری ایفا کرد. وی همچنین از اعضای منتخب هیأت مدیره سندیکای نویسندگان بود.

بعد از انقلاب سیامک پورزند همکاری‌های با مجله گزارش سینما داشت. سردبیر چند مجله معتبر و موفق بوده ازجمله مجله علمی، فرهنگی و پزشکی «شفا»، مجله اجتماعی فرهنگی و هنری «فضیلت»، و نشریه علمی و خبری «پیام آبادگران» که نشریه انجمن مهندسان راه و ساختمان ایران بود.

سیامک پورزند در ۱۳۷۹ پس از ماجرای کنفرانس برلین، بازداشت و به یازده سال زندان محکوم شد.

او در ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ در تهران درگذشت.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

عدالت خدا

 

چه عدالت عجیبی بر این دنیا حاکم است، خوبان عمری کوتاه دارند و بدان عمر نوح ....
این را بی عدالتی بنامیم یا مغز کوچک ما آن را نمی فهمد،
اصلا مگر انسان آزاد نیست که حرفش را بزند، عقیده اش را بیان کند و از بی عدالتی شکایت ، مبارزه کند تا حقش ر...ا بگیرد؟

خدایا، خدایی که تو را عادل می نامند، بگو چطور زندگی را تقسیم کرده ای؟
خوب ها را برای خود گلچین می کنی و مفسدان و بدان را برای ما به جا می گذاری؟
اگر این عین عدالت است من شکایت دارم، چطور به شکوه ام پاسخ می گویی؟
من نه کافرم نه بی ایمان، من همان فرزندت هستم که به فرشتگانت فرمان دادی بر من سجده کنند، اما امروز سوال دارم، تو را به عدالتت قسم پاسخ بگو
 .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

نوروز 1390

 

 

سال نو و این نوروز زیبا مبارک

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠ - chakameh ..............

روز جهانی زن را به زنان تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنانی که در زندان خانگی محبوس بوده اند، تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنانی که به جرم زن بودن سنگشار شده اند، تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنانی که در قرن بیست و یکم در قبیله های آفریقا، به جرم زن بودن ختنه می شوند، تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنانی که هرگز نتوانسته اند درس بخوانند تبریک نگویید

روز جهانی زن را  به زنانی که به نام هرزگی تن فروشی می کنند، تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنی هرگز نمی تواند قاضی شود، وزیر یا رئیس جمهور شود، تبریک نگویید

روز جهانی زن را به زنی که از زنانگی اش بیزار است، تبریک نگویید

***

روز جهانی زن را به مردانی که در دامن زن بزرگ شده اند، از شیره تن زن نوشیده اند، اما این ریشه زنانگی را انکار کرده اند، تبریک بگویید


روز جهانی زن را به تمام مردانی که به زنان ظلم می کنند، تبریک بگویید

روز جهانی زن را به تمام مردسالارهایی که زنان را کتک می زنند، سو استفاده جنسی می کنند، خوار و خفیف می کنند، تبریک بگویید

روز جهانی زن را به تمام مردان نامردی که هرگز حرمت زن بودن را نگه نداشته اند،  تبریک بگویید

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٩ - chakameh ..............

روزگار غریبی است...

چه روزگار غریبی ....

صبح را با خبر مرگ مهری ودادیان، بازیگر دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ام آغاز کردم، مثل همیشه روی صندلی قطار نشستم و مهری مهربان خاطره هایم را مرور کردم.

قطره اشکی این مابین روی گونه هایم غلطید، نوشته ای روی صفحه فیس بوک، چند آه و یک خدابیامرزی.

 

روز شلوغی بود، کار و کار و کار، حتی بیشتر از بقیه روزها.

خورشید به خانه اش برگشت که من هم  سوار قطار شدم تا به خانه ام برگردم، روی صندلی قطار خوابم برد، ایستگاه آخر، سوت قطار.

 

پلکهایم سنگین بود، چه سوز کشنده ای داشت هوا، این پالتو هم دیگر گرمم نمی کند، باد می وزد، موهایم در هوا آشفته می شوند، یقه کتم را بالا می آورم، گردنم را خم می کنم  و تا می توانم سرم را در کتم پنهان می کنم، تند تر قدم برمی دارم، کلید را در درب می چرخانم.

بوی برنج مادر درهوا تمام خستگی ام را از یاد می برد، دیدن اهل خانه  شادم می کند، اما این نیز زود می گذرد ...

روزگار غریبی است...

شب را  هم با خبر مرگ شوهرعمه پدرم آغاز می کنم، نسبت دور یا نزدیک، نمی دانم اما حضور زیادی در خاطرات دوران بچگی و نوجوانی ام داشت، باز هم قطره اشکی روی گونه هایم می لغزد، چندین آه و یک خدابیامرزی.

ده - دوازده سالی شد که ندیدمشان اما جغرافیا چه اهمیتی دارد وقتی دلهایمان نزدیک است، دلها که نزدیک باشد خاطرات هیچ وقت کمرنگ نمی شوند...

احساس همیشه در ته قلب می ماند حتی اگر فراموش یا انکارش کنی.

روزگار غریبی است...

با شنیدن خبر مرگ این و آن دیگر متعجب نمیشویم، چیزی به نام شوک وجود ندارد گویی همیشه منتظر آن بودیم...

زمان مادربزرگم، همین سی - چهل سال پیش، خبر مرگ عزیزی که می آمد تا هفت خانه آنطرف تر و هفت خانه اینطرف تر سیاه پوش می شدند...

این روزها مراسم ختم را بیشتر از 15 دقیقه نمی مانی تا به بعدی برسی..

بعضی ها می گویند خاک مرده روی این سرزمین پاشیدند...  بعضی می گویند قهرخداست، بعضی می گویند زندگی مدرن است، بیماریهای جدید، آلودگی محیط زیست، فشار عصبی، استرس...

روزگار غریبی است...

از این مردن ها درس نمی گیریم، می نویسیم اما فردا صبح فراموشش می کنیم...

چه روزگار دل گرفته ای...

دنبال بهانه ای برای شاد شدن می گردیم...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩ - chakameh ..............

بیایید با همدیگه بخندیم نه به همدیگه...


در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،
شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم. 
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
 


یه روز یه ترکه... 
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
 
 یه روز یه رشتیه.. 
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
 
 
 یه روز یه لره...
 اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
 
 
 یه روز یه قزوینه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
 
 
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...

بیایید با همدیگه بخندیم نه به همدیگه...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٩ - chakameh ..............

ارزشهای ایرانی که خود ما آنرا نمی‎شناسیم ...

یک نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی که خود ما آنرا نمیشناسیم لباس رسمی فارغ التحصیلی در دنیا می باشد.

در اکثر دانشگاههای کشورهای اروپایی، آمریکایی و حتی آفریقایی، مراسم فارغ التحصیلی سالانه برگزار می شود و دانشجویان به هنگام دریافت مدرک دکترای خود، یک لباس بلند مشکی به تن میکنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان است بر سر میگذارند، سپس لوح فارغ التحصیلی را میخوانند.

 

آیا تا به حال از خود پرسیده اید که این لباس و کلاه چیست؟

هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی سئوال شود این لباس چیست که شما تن فارغ التحصیلانتان میکنید می گویند ما به احترام « Avicenna» که همان ابن سینا، پدر علم جهان، این لباس را به صورت نمادین میپوشیم.

 

آنها به احترام ابن سینا است که لباس بلند رِدا گونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود میکنند. آن کلاه هم نشانه همان دَستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دَستار آویزان میکردیم و به دوش میانداختیم. در اروپا و آمریکا علامت یک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمیدانیم !!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩ - chakameh ..............