I' m iranian , من ایرانی ام

 

« کتاب مدیریت کوتوله ها منتشر شد»

« کتاب مدیریت کوتوله ها منتشر شد»


برای خریداری این کتاب به انتشاراتی های زیر مراجعه کنید:
انتشارات نیلوفر، خیابان دانشگاه
انتشارات روزگار وصل، خیابان قایم مقام پلاک 7
نشر ثالث، فیابان کریم خان
شهر کتاب ابن سینا، شهرک غرب

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

سعی می کنم دیگه سیاه ننویسم ...

 

دیروز یکی از خواننده های همیشگی وب لاگم یک پیام خصوصی برام داده:

 « چکامه عزیزم
با خود فکر کرده ای که در این چند ژست آخر چقدر به فقدان ومرگ ونیستی وبدی دنیا فکر میکنی ، می دانم که همه اینها سخت است اما باور کن که زندگی جاری است وتو هرروز آن را آغاز میکنی ، پس پایانی برای اندوهت قرار بده و باور کن که زندگی جاری است تا تو هستی .... »

امروز صبح که بیدار شدم و از خونه بیرون رفتم تا سر کار برم مثل هر روز به آسمان نگاه کردم و گفتم خدایا مرسی که امروز هم از خواب بیدار شدم و زندگی میکنم..... سالهاست که هر روز صبح این جمله را تکرار می کنم و خدا هم در عوض به من لبخند می زند...

توی مترو نشستم، از پنجره به درختهای کنار جاده که تند تند رد می شدند خیره شدم و فکر می کردم.... بعد به خودم گفتم این دوست دنیای مجازی حق داشته، من که همیشه عاشق زندگی کردن بودم و هستم دیگه چرا اینقدر سیاه می نویسم؟؟؟؟؟

بزرگ شدیم که شدیم، خسته هستیم که هستیم، زندگی سخت شده که شده،  شاهد مرگ خیلی ها بودیم که بودیم، سربالایی جلو راهمان هست که هست، خوبی این زندگی به همینه، همه اینها یعنی هنوز زندگی جریان داره ، پس چرا از این جریان آب خوشحال نیستم؟ چرا یادم رفته دنیا را رنگی ببینم؟ ده سال پیش خودم نوشته بودم که سیاه و سفید نگاه کردن تنها دو بعد جهان را به ما نشان می دهد..... چرا اینقدر سیاه می نویسم؟؟؟

همین چند دقیقه پیش یکی دیگه از خواننده های همیشگی وب لاگم برام ایمیل داده  که از روی نوشته هام سالهاست که من را می شناسه و مثل یک دوست قدیمی با من از این ور و اونور حرف زده ....

احساس فوق العاده ای دارم، اینکه دیده می شوم، کسانی هستند که نوشته های من که همه احساساتم را لا بلاشون گذاشتم را می خوانند، با من می خندند و با من اشک می ریزند و حتی به من فکر می کنند.....

من واقعا خوشبخت هستم اما گاهی یادم می ره.....

خوشبختی یعنی رنگی بودن و رنگی دیدن و رنگی نوشتن....

از همه شما که من را رنگی می بینید متشکرم....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

استاد بهمن جلالی، عکاس سرشناس ایرانی در گذشت

از روزی که مهاجرت کردم، خیلی ها تو ایران از دنیا رفتند و من در تنهایی قلب خودم اشک ریختم...

مهاجرت جدا از خوبی ها و فایده هایی که اصلا به خاطر همان ها مهاجرت می کنی، غصه های زیادی هم به دنبال دارد....

امشب یک بار دیگر با روشن کردن کامپیوتر و دیدن اولین خبر، شوکه شدم و ناخودآگاه قطره اشکی از روی گونه هایم غلطید و پایین و پایین آمد.

به یاد اون روزها افتادم، سر کلاس عکاسی، آتلیه، روزی که با استاد جلالی رفتیم پارک ملت برای عکاسی...

چقدر روزها و سالها سریع گذشت، چقدر ما زود بزرگ شدیم، استاد چه زود پیر شد، چه روزهای بدیه، همش خبرهای بد می یاد، این بغض هر روز بزرگتر می شه، داریم خفه می شیم ....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

من زن هستم...

 

ساعت، سی سال است که از نیمه شب گذشته و من درد می کشم. امشب من در زمان گم شده ام و درد می کشم، من زن پا به ماهی هستم که درد می کشد و تا صبح بیدار است.

امشب نوزاد من متولد نخواهد شد و من از درد خواهم مرد.

شکم با لا آمده من امشب از درد خواهد ترکید و نوزاد بیچاره من در آن  میان خفه خواهد شد. پدر نوزادم را به یاد داری؟ شکم من و تو از جبر زمانه بالا آمد، شاید هم در یکی از بند های زیرزمینی نطفه اش بسته شد.

من زن دردمند ایرانی هستم که هیچ کس آن را آنطور که باید نشناخت و نمی شناسد، من گربه پا به ماهی هستم که درد می کشد.

نوزاد من امشب به دنیا نخواهد آمد، من او را در شکم خودم کشته ام.

من زن هستم، زنی که تا صبح بیدار است و درد می کشد. امشب زنان هم نسل من همه بیدارند و درد می کشند.

امشب سیاه است و کودک من در سیاهی اش گم شده است.

من زن هستم و این زنییت را فریاد می کشم، شکم بالاآمده من از درد، گواهی است بر سالها کشته شدن احساسات و استعدادهایم.

من زنی هستم با موهای آشفته ای که زیر سیاهی پارچه شب آنها را از پشت بسته ام و درد می کشم.

امشب زنی در خیابانی تا صبح پرسه می زند، مادرانی در عزای فزندانشان دستگیر می شوند، امشب دخترکی سیگار اول را بر لب می گذارد و تا صبح بیدار می ماند.

من زنم و از درد این زنانگی بیزارم،  زن دردکشیده ایرانی که امشب از درد زایمان خواهد مرد.

من حامله ام از ظلم و بی عدالتی مردانی که بر زنیت من ریاست می کنند، من حامله ام از جهل و نادانی کسانی که زنیت مرا نادیده گرفته اند.

من زن بلوچی هستم که در دشت پر از خار، زایمان می کند. پدر نوزاد مرده به دنیا آمده من، روزگار نام دارد، روزگار سختی که حتی به یک زن حامله هم رحم نمی کند.

این کودک نفرین شده، همان بغض زنانه من است که سی سال حبس شده و امشب در شکم من نابود خواهد شد و  من از این نابودی درد می کشم.

من زن خشمگین ترک زبانی هستم که فریاد می کشد، خشم از نابودی آینده کودکانی که دیشب در شکم زنی بوده اند و امشب در خیابان و از فردا شب شان هیچ خبری نیست.

این کودک باید امشب کشته شود.

من زن هستم و به جرم سنگین زن بودن سالها در حبس خانگی بودم و درد کشیده ام.

امشب این زندانگاه در هم شکسته می شود و کودک مرده من رها خواهد شد.

من زن هستم، زنی که تا صبح بیدار است و درد می کشد. امشب زنان هم نسل من همه بیدارند و درد می کشند.

 امشب نوزاد من متولد نخواهد شد و من از درد خواهم مرد.

من زن هستم و این همه گناه من است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

پاسخ یک غریب آشنا به مطلب « نسلی که حتی بعد ازمرگ هم آنلاین می ماند . . . »

امروز ایمیلی از این دوست هرگز ندیده ام « دد » دریافت کردم که با شما قسمت می کنم:

چه اتفاقی بعد ازمرگ من برای چکامه دنیای مجازی می افتد؟

با سلام،

البته من مطئن هستم که این سؤال شما بیشتر جنبه خودمانی و درد دل و کلی گویی دارد تا آنکه واقعاً برایتان اهمیت داشته باشد بعد از نبودن شما (یا من یا هر کس دیگر) چه بر سر آثار ما (از هر نوعی که باشد) بر روی اینترنت خواهد آمد اما شاید جوابهای من در زیر برای شما جالب باشد:

در صورت فعال نماندن حسابهای ایمیلی شما و به هنگام نشدن بلاگ هایتان تا تاریخی معین، تمامی آن ها از روی کامپیوترهای خدماتی ( سرورها) به طور خودکار پاک می شوند. (که احتمالاً خود شما نیز از آن مطلع هستید.)

اما گوگل، سرویسی دارد به نام ؟؟؟ (ببخشید که یادم رفته اما در مورد آن تحقیق بفرمایید حتماً آن را پیدا خواهید کرد) که ردی و اثری از بسیاری از سایتهای اینترنتی و بلاگهای پاک شده و نشده را تا مدتها در خود نگهداری می کند. (احتمالاً سرویسهای مشابه دیگری نیز وجود دارند که این کار را بطور خودکار انجام می دهند.) یکی از فواید آن این است که هم اینک نیز اگر شما اشتباهاً کاری از خود را دیلیت کردید و کپی از آن برای خود نداشتید، می توانید با مراجعه به آن سایت خاص در گوگل، آن را دوباره بیابید ولی شاید یک فایده دیگر آن هم این باشد که همچنان آثار شما یا هر کس، برای دیگران نیز قابل دسترس باشد حتی پس از نبودن خودشان یا آثارشان که ممکن است خود به عمد از اینترنت حذف کرده باشند. در عین حال، این امر تا حدی هم ناجور است چرا که گاهی شما ممکن است بخواهید واقعاً کارهایی از خود را در روی اینترنت به کلی از بین ببرید که در آنصورت این کار گوگل (یا هر مرجعی که چنین کاری می کند همچون مراکز امنیتی و اطلاعاتی و غیره!) در واقع نوعی دخالت در امور خیلی شخصی زندگی مردم است.

در ضمن، برای کسی که اندکی از نظر فنی وارد باشد، و بتواند مبالغی هم برای آن خرج کند، این امکان وجود دارد که حتی پس از نبودن خود (به دلیل مردن یا هر دلیل دیگری) آثارش یا حتی کارهایی که می خواهد انجام دهد (همچون فرستادن ایمیل به آدرس های دیگران، بازتاب مقالاتی خاص و غیره در موعد مقرر روزانه یا ماهانه یا سالانه یا حتی چند سالانه و غیره) همچنان تا سالهای متمادی، حتی تا روزی که بشر و اینترنت وجود دارد، ادامه یابد. البته این که گفتم برای امثال من و شما کار نسبتاً سختی است اما شدنی است. هر چند مطمئن هستم شما الزاماً چندان علاقه ای به چنین کاری ندارید و بیشتر به صورت یک نگاه یا یک اندیشه است که این موضوع را در بلاگ جالب و خوب خود مطرح کرده اید. منتهی چون من هم از آن دسته افرادی هستم که اغلب افکاری مانند افکار شما در ذهن و اندیشه ام جاری می شود، فکر کردم شاید من هم باید این موضوعات را با شما در میان بگذارم. در عین حال، به نظر من، اگر اینترنت نتواند (که می تواند!) تمام آثار وارد شده در خود را، حتی کم اهمیت ترین آنها را، در خود و برای مراجعه آیندگان نگه دارد، پس اصلاً خاصیت آن از نظر انسانی و فرهنگی چیست؟

به نظر من وقتی افراد عقاید و نظرات و خواسته ها و حتی شوخی ها و تصاویری یا هر "اثری" از خود را در اینترنت وارد می کنند، آن اثر، حتی از کم اهیمت ترین انواع آن هم که باشد، روزی در جایی و برای حتی یک نفر ممکن است روشنگر مسایلی باشد که حداقل برای همان شخص و چه بسا برای اشخاصی بیشتر یا تمامی بشریت اهمیتی خاص ولو لحظه ای داشته باشد. این است که به نظر من اینترنت می تواند در حال حاضر بهترین وسیله "ثبت و نگهداری آثار" نوشتاری و تصویری و صوتی همه آنهایی باشد که به هر دلیلی احساس می کنند باید "چیزی" برای دیگران و بخصوص برای آیندگان به یادگار بگذارند، و دلیل یا دلایلی انسانی و "رسالتی" نیز برای این کار خود احساس می کنند، و کارشان، شاید همانطور که گفتم، روزی و در جایی برای کس یا کسانی به شکلی از اشکال مفید باشد.

در قدیم، آدمهای اهل تاریخ و فرهنگ، به هر زحمتی که بود سعی می کردند کتابها و نقاشی ها و آثار هنری و دستی را تا جای ممکن برای خود و آیندگان نگهداری کنند، حتی اگر شده به صورت سینه به سینه. امیدوارم، و اطمینان نیز دارم، امروزه هم هستند کسانی یا مؤسساتی که به احتمال خیلی زیاد سعی می کنند کلیه آثار اینترنتی را تا جای ممکن بطور دایمی حفظ کنند هر چند اصلاً کار ساده و ارزانی نیست اما شدنی است بخصوص اگر افراد بیشتری اقدام به چنین کار مهم و انسانی بکنند.

به هر حال، خوشحالم که با وبلاگ شما و نظرات شما آشنا شدم که از جهات بسیاری با نظرات خود من همخوانی و همسویی دارد هر چند من هنوز دست به "وبلاگ بازی" نزده ام اما طرحهایی برای این کار آماده دارم که در فرصت مناسب حتماً من هم کار خود را شروع خواهم کرد.

نهایتاً، چه آثاری از هر کس و برای "ابدیت" باقی بماند یا نماند، آنچه مهم است "آن" و لحظه است چون گذشته و آینده هر دو "آنی" بیش نیستند در گذر مدام
...

به قول حکیم بزرگ نیشابور و فرزانه راستین،

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

با بهترین آرزوها و احترام،
دد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

 

 

             در حال تایپ کردن مطلب هستم، خواهش می کنم دوباره برگردید

مطلب را هنوز تایپ نکردم اما در این میان ناشناسی ایمیلی برایم فرستاد که باید با شما تقسیمش می نمودم:

 

به این دو تصویر نگاه کنید.  دیروز وقتی تصویر دوم را دیدم یاد  نقاشی اول افتادم.

 

 

 

تابلوی "میانجی‌گری زنان سابین" نقاشی محبوب من است، به شکلی غریبی دوستش دارم.

این نقاشی رنگ روغن را ژاک لویی داوید، نقاش فرانسوی، درسالهایی حول و حوش 1795 کشیده است.  یعنی سالهای پس از حکومت وحشت و زمانی که فرانسه در حال جنگ با دیگر کشورهای اروپایی بود.  داوید که خود به خاطر حمایت از روبسپیر در زندان بود بعد از دیدار همسر نومیدش به این فکر می‌افتد نقاشی بکشد برای دلداری دادن به او، برای اینکه بگوید عشق بر جنگ پیروز است.

هر بار که به این تصویر نگاه می‌کنم میان آن همه آشوب و بلوا تنها چیزی که نگاه مرا جذب می‌کند، "هرسیلیا" آن گیسو طلای سپیدپوش است و خطوط سنگی چهره اش.

رومولوس و مردانش که روم را بنیان نهاد در میان خود زن نداشتند، به میان قوم همسایه خود "سابینها" رفتند تا اجازه بگیرند با زنان آن قوم وصلت کنند.  مردان سابین  به آنها اجازه ندادند.  مردان رومی اهالی سابین را به جشنی در روم دعوت کردند و در میانه جشن زنان را ربودند و مردان را راندند.

این زنها با مردان رومی وصلت کردند و صاحب اولاد شدند سالها بعد در جنگی دیگر قوم سابین به انتقام به رومیان حمله می‌برد.  زنان سابین میانجی می‌شوند که بین دو قوم آشتی بر پا کنند.  در نقاشی داوید هرسیلیا دختر پادشاه سابین‌ها، همسر رومولوس را می‌بینید که بین پدر و شوهر خود ایستاده  است.

به گمان من شبیه این اتفاق در سال 57 افتاد.  انقلاب جشنی بود که زنانگی سرزمین مرا فریب داد، ربود و بلعید.  مثل همیشه جاهل بود که این قدرت ازلی و ابدی نابود‌شدنی نیست، آنقدر صبر می‌کند تا دوباره از جایی سر برآورد.  از جایی میانه عکس دوم..  من در این عکس "هرسیلیا" را می‌بینم که از خون و جنگ مردان خسته شده و آشتی می‌طلبد.

از این روست که می‌گویم این جنبش به خشونت کشیده نمی‌شود تا وقتی که این زن در میانه ایستاده است.

این زن فریب و نیرنگ و ربوده شدن را تجربه کرده است دوباره اشتباه 57 را تکرار نمی‌کند، سنگ پرت نمی‌کند، خون نمی‌ریزد، چریک نمی‌شود، سلاح به دست نمی‌گیرد، دعوت به جشن خشونت را لبیک نمی گوید.  این زن با سپیدی دستهای خود، با آفتاب گیسوانش این سرزمین را سبز می‌کند..

می‌دانم که می‌دانی وقتی می‌گویم زن منظورم این نیست که مردان سبز ما نه، و فقط زنها، من از ظهور دوباره انرژی زنانه حرف می‌زنم، از قدرتی که این جنبش را پیش می‌برد، قدرتی که از تعقل، مهربانی، کفایت، مدارا و شیردلی مادری نیرو می‌گیرد و مردان وطنم را لبخند به لب و روسری به سر می‌کند.

من از سهراب و مادرش حرف می‌زنم.

من از نوجوانی حرف می‌زنم که پریشب در خانه خودش خوابید و دیشب در بازداشتگاه اطلاعات بود و امشب نمی‌دانم کجاست. من از خشمی حرف می‌زنم که در من شعله می‌کشید تمام امروز، وقتی با مادرش حرف می‌زدم و از تلاشم برای اینکه خشم را تبدیل کنم به صبر و امید مبادا که مسخ شوم  مباد که آنها شوم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

ای کاش هیچ وقت بزرگ... نمی شدیم و همیشه بچه بودیم ...

دوست عزیزم ژولیت مطلبی نوشت که با شما آن را قسمت می کنم////

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم / اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم / کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود / کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند  /  کاش برای حرف زدن / نیازی به صحبت کردن نداشتیم /  کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود /  کاش قلبها در چهره بود /  اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد /  و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم  / سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست  / سکوتی را که یک نفر بفهمد / بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد / سکوتی که سرشار از ناگفته هاست  /  ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد  /  دنیا را ببین... / بچه بودیم از آسمان باران می آمد /  بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!  بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن / بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه  / بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم / بزرگ شدیم تو خلوت /  بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست / بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه / بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم / بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی / بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم / بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن / بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که / اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه / کاش هنوزم همه رو / به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم /  بچه که بودیم اگه با کسی /  دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت /  بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم /  بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم /  بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه /  بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود /  بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه /  بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود /  بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم /  بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم /  بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی  /  بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند  / بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد  / بچه بودیم دوستیامون تا نداشت /  بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره  / بچه که بودیم بچه بودیم  / بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم  /

ای کاش هیچ وقت بزرگ... نمی شدیم  و همیشه بچه بودیم ...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

این روزها، روزهای مرگ کودکی من و تو است....

 

دردهای بزرگی بر روی قلب های کوچکمان احساس می کنیم و در این میان تنهایی من و تو هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

چندی است که امواج دردی بی انتها قلبم را طوفانی کرده است، من همان پرنده کوچک خوشبختی ای هستم که با پرواز به سوی اوج، کم کم آشیانه را به خاطره ها سپردم...

کودکی من و تو چقدر زود بزرگ شد. پسر بیست و هشت ساله ای که امروز در خاک پاک وطن به دار آویخته شد، همان کودکی من و تو است که همینجا به پایان می رسد.

 

روزهای سختی است، روزهای دگرگونی، هیجانات ناخوشایندی که پایانش نه زمان مشخصی دارد و نه مکان مشخصی...

دیروز که بیست ساله شدیم را به یاد می آوری؟ سرخوش بودیم از جوانی ، اما امروز بیست و نه ساله فرسوده ای هستیم که کودکی هایمان به شدت دچار قصه های تلخ زندگی، دوری، مهاجرت، سکته، طلاق، دار، بیماری، فقر،اعتیاد، اعتراض، گلوله و ... شده است.

 

وای و بیداد از این دنیا که راه ناهمواری است، همیشه ناهموار بوده از ازل تا ابد، از کودکی من و تو تا به امروز.

 

روزهای سختی است، روزهای تصمیم گیری است برای کمتر نابود شدن، روزهای سخت ماندن یا رفتن، سکون یا حرکت... روزهای انتخاب است، انتخاب بین حلقه دار و چوبه اعدام...

 

روز لباس سیاه بر تن کرده و با شب درآمیخته است، یکی شده برای نشان دادن سیاهی قلب های کوچک من و تو...

 

روزهای خستگی است، صف های طولانی برای خرید یک رختخواب گرم...

روزهای نوشتن آرزوهاست، وعده هایی که جدا از رنگ سبزشان، نشان دیگری از بهار ندارند...

بهارمان پاییز شده، برگهای فرسوده دیگر بر زمین نمی افتند، هوا نیست، فضا تنگ است، برگهای جوان نمی رویند، در نطفه از بی آبی خفه می شوند...

 

تابستان، سرما به ارمغان آورده و این همان تن کودکی من و تو است که بین زمین و آسمان تاب می خورد، یخ کرده، سرد شده است...

هیچ کس و همه، نظاره گر اعدام آرزوهای من و تو هستند، چه بی صدا و مظلوم کودکی های من و تو کشته می شوند...

 

گوشه و کنار جوانه هایی سبز می شوند، رهبران بی سواره نظام... من و تو حتی سربازان این شطرنج هم نیستیم، هر چه هست سبزی جوانه نیست، تنها رخ های بی پروای سیاه و سفید اند که بازی را از آن خود کرده اند.

 

قلبم درد می کند از ناهماهنگی این روزگار، وصل ها هم فصل شده اند، روزهای نفرت از عشق... روزهای جدایی من و تو از کودکی مان...

روزهای سروصداست، گلوله می ریزیم در حلقهایمان، و این نگاه کودکانه من و تو بود که جسورانه به دنیا نگریست، آخرین نگاه بی صدای ندا...

وطن بی خاک شده، زمین بی خاک، دیگر حرمت ندارد؛ لاله ها در گلخانه ها می رویند... این کودکی من و تو است که با دستان بی پینه باغبان، پرپر می شود...

 

روزهای  ویرانی عمارت است، حرمت میز و تخته مدرسه روزهای کودکی من و تو شکسته شد... الفبای فارسی دیگر الف بی کلاهی است که کودک و بزرگ نمی شناسد...

 

روزهای شعار نویسی است بر روی شیشه های مه گرفته ای که با یک « ها» پاک می شوند...

روزهای انتخاب وطن است، منو تو باید انتخاب کنیم یا کودکی هایمان یا این قلبهای سیاه پر کینه....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

یک سال از پرواز ژان مارک فیلیپ می گذرد....

یک سال از پرواز ژان مارک می گذرد....
و سنگینی این غم هنوز بر قلب من باقی مانده است....

هنوز بعد از یک سال آدرس ایمیلش را از لیستم پاک نکرده ام، هنوزهم  شماره تلفنش را از لیست موبایلم  حذف نکرده ام ، گویی هرگز مرگش را باور نکرده ام وهنوزمنتظر دیدارش هستم.


او همیشه از زبان هوندرتوسر می گفت که:

"وقتی یک انسان به تنهایی رویایی را میبیند، آن رویایی بیش نیست … اما وقتی چندین انسان با هم و همگام با هم، رویایی را میبینند، این آغاز یک واقعیت است. "  بییایید با هم، این واقعیت را بسازیم.


شب دوازدهم نوامبربه یاد اوبیدار می مانم و تمام شب را به آسمان نگاه خواهم کرد، به ستارگانی که همه عمرش به آنها عشق ورزیده بود و در نهایت یک سال پیش به آنها پیوست.

سال گذشته در تاریخ  یکشنبه ٢۶ آبان ،۱۳۸٧  یادداشتی به یاد او گذاشته بودم که دوباره در زیر تکرارش می کنم:

پرواز ژان مارک فیلیپ، قبل از پرواز کئو

 

 

 

چقدر سخت است شنیدن خبر مرگ یک عزیز...

چقدر سخت است  باور نکردن مرگ این عزیز...

و سخت تر از همه آنها، چقدر سخت است دادن این خبر به دیگران...

 

چکاوک می گوید سن مان که  کم کم بالا می رود، بیشتر شاهد مرگ آشنا ها و از دست دادن دوستهایمان خواهیم بود....

چقدر سخت است  باور کردن این واقعیت...

 

 

پروژه کئو، یک اثر جمعی با اهداف جهانی است و تا آخر دسامبر 2009 از افراد کره زمین در دعوت می کند که آزادانه به زبان مادری و یا به هر زبان دلخواه دیگر در حداکثر چهار صفحه افکار، ارزش ها، معیارها، آرزوها، ترس ها و انتظارات خود را بیان نمایند. هدف این پیام ابراز چگونگی نحوه زندگی، آرزوها، امیدها و ترس ها، مطرح نمودن سوالات یا باورها و انتقال یک پیام یا یک اندیشه به نسلهای آینده می باشد. تمام پیامهای دریافت شده، بدون سانسور همراه با ماهواره KEO پرواز می کنند تا در زمانهای بسیار دور بصورت دست نخورده به کره زمین بازگردند.

 

یکی از دغدغه های ژان مارک فیلیپ، ریاست این پروژه، بی اطلاعی ایرانیان از این پروژه و درنتیجه جای خالی این مردم و این فرهنگ در این پروژه بود اما نهایتا با تلاشهای بسیار او به همراه گروهش توانست به ایران سفر کند و پس از سفری که در سال 2005 به ایران داشتیم، پروژه کئو کاملا به ایرانیان معرفی گردید و ما شاهد نتیجه بسیار خوبی بودیم... و من بسیار خوشحال هستم که اعلام کنم که به کمک شما، ایران جزو کشورهایی شد که مردم آن شرکت قابل توجهی در این پروژه داشته اند و پیامهای بسیاری از شهر های مختلف ایران در این مدت به دست کئو رسیده است.

 

 

اما چند روزی است که اتفاق غم انگیزی رخ داده و ما یکی از بهترین هایمان را در این گروه از دست داده ایم. من در نهایت تأسف و با قلبی سرشار از غصه مجبور هستم تا خبر درگذشت آقای ژان مارک فیلیپ، مرد مهربانی که خالق این پروژه بود،  را به اطلاعتان برسانم.

 

ژان مارک فیلیپ روز چهارشنبه 12 نوامبر 2008 به دلیل بیماری سرطان ، در کمال آرامش، چشمهایش را برای همیشه بست و این زمین خاکی را ترک نمود. روز جمعه آینده برابر با 21 نوامبر 2008 مراسم دفن و یادبود ایشان ابتدا در کلیسای  l'église Notre Dame des Champs و سپس در قبرستان پرلاشز برگزار خواهد شد.

 

شما  هم میتوانید با حضور خود در این مراسم در کنار خانواده ژان مارک،  برای آخرین بار،  با او خداحافظی کنید.

 

www.keo.org

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸ - chakameh ..............

چه بر سر همسایه ما می آید؟

من و تو در دنیایی زندگی میکنیم که به راحتی می توان با واژه ها بازی کرد و به همین سادگی ملتی را به سوی نابودی کشاند.

 

هشت سال پیش پرنده ا ی آهنین باعث فرو ریختن سه برج در مرکز اقتصادی دنیا می شود، سه برجی که به طورعجیبی از پایه فرو می ریزند و از بین آنها تنها به دو برج دوقلو بارها و بارها اشاره می شود، سیاستمداران، روزنامه نگاران، نویسندگان، فیلم سازهان و حتی هنرمندان سمت و سوی تازه ای می گیرند و در این میان واژه « تروریست» قوی تر می شود و وسعت می گیرد.

 

به بهانه همین واژه، هشت سال پیش مرکز ملی مبارزه با تروریسم بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر سال 2001 تشکیل شد و عملیاتی تحت رهبری آمریکا در افغانستان آغاز شد که به سقوط نظام طالبان در این کشور منجر شد.

 

چند هفته پیش رییس جمهور اوباما با ستایش از فعالیت مراکز مبارزه علیه تروریسم، هشدار داد که با وجود ضربات شدید به این شبکه ها، القاعده و متحدینش هنوز هم از تلاش باز نمانده و منابع مالی در دست دارند که هنوز هم می توانند توطئه کنند. مقامات آمریکایی بارها تاکیید کرده اند که ایالات متحده و متحدین آن باید بیدار باشند و تا ریشه های این شبکه ها نابود نشده اند، خاموش ننشینند.

 

تروریست، واژه ساده ا ی بود که می توانست به سادگی همه واژگان، تنها در لغتنامه کتابخانه پدرباقی بماند اما دستهای آلوده به سیاست، از آن واژه ساده، دنیای پیچیده ای ساخته است که نمی توان به آسانی آن را تحلیل نمود.

 

من و تو بچه های نسل تکنولوژی و دنیای مدرنی هستیم که دیگر همسایه از همسایه خبر نمی گیرد... تنها چند قدم کافی است تا از مرز بین ایران بگذری و پای در خاک دردکشیده افغانها بگذاری.

بیشتر اقوام ساکن در افغانستان از مردمانی هستند که از ۳ هزار سال پیش به تدریج به این سرزمین آمده‌اند. افغانستان کنونی از آن هنگام تا سال ۱۱۲۶ هجری خورشیدی (۱۷۴۷) که از امپراطوری ایران جدا، زیر سلطهٔ حکومت‌های بسیاری از جمله هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان، ساسانیان، امویان، عباسیان، صفاریان، سامانیان، غزنویان، غوریان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، ایلخانان مغول، تیموریان، گورکانیان، صفویه، و افشاریه بوده است. در سال ۱۱۲۶ احمدشاه درانی که از سرداران نادرشاه افشار بود، پس از مرگ او افغانستان کنونی را پایه گذاری کرد.

 

سرزمین افغانستان در طول تاریخ گلوگاه یورش به هند بوده‌است. جنگجویان بسیاری چون اسکندر مقدونی، سلطان محمود غزنوی، سلاطین غوری، ایلخانان مغول، تیمور گورکانی، نادرشاه افشار و احمدشاه درانی از پیچ و خم کوه‌ها و دره‌های این کشور خود را به هندوستان رسانده‌اند. همچنین تا پیش از رونق بازرگانی از راه‌های آبی در قرون جدید و سپس پیدایش راه‌های هوایی، راه بازرگانی خاور و باختر یا همان راه ابریشم از دشت شمال این کشور گذر می‌کرد و کاروان‌های بازرگانی از راه کابل به هند و از راه بلخ به چین می‌رفتند. پس از کشف راه‌های آبی و سپس گسترش راه‌های هوایی، افغانستان مانند سایر کشورهای آسیای میانه، تبدیل به کشوری محصور و کم رفت‌وآمد شد.

 

از زمان استقلال افغانستان در سال ۱۲۹۸، این کشور دو بار توسط امپراتوری بریتانیا اشغال گردید و تازمان اعلان استقلال آن توسط امان‌الله خان در ۱۲۹۸ سیاست خارجی افغانستان زیر نظر مستقیم امپراتوری بریتانیا بود. پس از اعلام استرداد استقلال افغانستان، این کشور روابط مستقیم خود را با کشورهای دیگر برقرار ساخت.

 

یک دوره کوتاه‌مدت که به نام دهه دموکراسی نامیده می‌شود در این کشور در ده سال پایانی دوره پادشاهی محمد ظاهرشاه به وجود آمد و با کودتای سال ۱۳۵۲ داوود خان به پایان رسید. داوود خان پسر کاکای محمد ظاهرشاه آخرین پادشاه افغانستان بود و خودش اولین رئیس جمهور کشور گردید. در سال ۱۳۷۳ یک نیروی خودجوش و چریکی به نام مجاهدین در این کشور شکل گرفت که رژیم کمونیستی ۱۴ ساله را شکست داد.

مجاهدین موفق به تشکیل دولت ملی نشدند و جای آنها را طالبان که از حمایت مادی و معنوی پاکستان و عربستان سعودی سود می‌برد، گرفت. طالبان نیز نتوانست بقایای مجاهدین را که علیه آنها پایداری می‌کردند، به طور کامل سرکوب نماید. تا اینکه رژیم طالبان در سال ۱۳۸۰ با حملهٔ ائتلاف بین المللی به رهبری آمریکا از هم پاشید.

 

اما قصه افغانها هرگز تمام نشد، از سال ۱۳۸۰ (۲۰۰۱) پس از کنفرانس بن (Bonn) در اثر توافق گروه‌های افغان، دولت موقت به رهبری حامد کرزی روی کار آمد. حکومت در پاییز ۱۳۸۳ (۷ دسامبر ۲۰۰۴ میلادی) به ریاست جمهوری حامد کرزی (Hamid Karzai) شکل گرفت و در پاییز ۱۳۸۴ (۱۹ دسامبر ۲۰۰۵ میلادی) نیز انتخابات مجلس قانون گذاری آن را تکمیل کرد.

خیلی ها سوال کردند که کرزای که بوده و در تمام این سالها کجا بوده است؟

حامد کَرزی در ۲۴ دسامبر سال ۱۹۵۷ میلادی، در قریه کرز در نزدیکی قندهار (ولایتی در جنوب افغانستان) متولد شد.

پدرش عبدالاحمد کرزی از متنفذان قوم پوپلزی و معاون رییس پارلمان افغانستان در سال‌های دهه شصت میلادی بود. عبدالاحمد کرزی، در اواخر دهه نود، در شهر کویته پاکستان کشته شد.

حامد کرزی در کابل، در مکتب ابتدایی محمود هوتکی، متوسطه سید جمال الدین افغان و لیسه حبیبیه درس خواند .، و تحصیلات عالی خود را در رشته علوم سیاسی و ارتباطات بین المللی در هند به انجام رساند.

حامد کرزی در دوران جهاد (جنگ افغانها با اشغالگران شوروی) در پاکستان، در مدارس مجاهدین افغان فعالیتهای آموزشی داشت.

با روی کار آمدن دولت مجاهدین در سال ۱۹۹۲، آقای کرزی معاون وزیر خارجه این کشور شد.

در سال‌های آخر حکومت طالبان، آقای کرزی به جمع مخالفان این گروه پیوست و مبارزات مسلحانه با طالبان را آغاز کرد.

حامد کرزی در کنار عبدالستار سیرت (از حقوقدانان زمان محمد ظاهرشاه)، از گزینه‌های گروههای مذاکره کننده افغان در کنفرانس بن در آلمان بود، که سرانجام، در این کنفرانس، به ریاست دولت موقت افغانستان برگزیده شد؛ نخستین دولتی که پس از طالبان روی کار آمد.

 

بهرحال سیاست بسیار پیچیده تر از آن است که بگوییم کرزای در یک انتخابات دموکرات برگزیده شد و برای خدمت به مردم افغان به روی کارآمده باشد.

 

در سالهای جنگ آمریکا با طالبان، سیل عظیمی از افغانها به ایران آمدند تا مدتی مهمان همسایه شوند، و اما ما ایرانیها که همیشه خود را در مهمان نوازی زبانزد می دانیم، بر سر همسایه های مهاجر دلشکسته منت گذاشتیم و به آنها اتاق سرایداری برجهایمان را دادیم.

غافل از آنکه بسیاری از همان چهره‌های فرهنگی که سالهاست باعث سرافرازی مان می باشند در گسترهٔ جغرافیایی افغانستان زاده شده‌اند از جمله: مولانا جلال الدین بلخی, خواجه عبدالله انصاری، انوری, عنصری بلخی، دقیقی بلخی، امام فخر رازی، ابوریحان بیرونی، عبدالقادر بیدل، امیر علیشیر نوایی، عبدالرحمن جامی، رابعه بلخی ، ناصر خسرو، سنایی غزنوی، کمال الدین بهزاد، ملا فیض‌محمد کاتب، ابوعبید عبدالرحمن محمد جوزجانی، حمیدی بلخی، حنظله بادغیسی، ظهیر فاریابی، مولانا حسین واعظ کاشفی، شهیدبلخی، معروفی بلخی ، ابوالموید بلخی، ابونصر فارابی، ابواسحاق فارابی، رحمان بابا، خوشحال خان ختک، ابوشکور بلخی، عشقری، میرغلام محمد غبار، و خلیل الله خلیلی.

 

باور داشته باش که من و تو در حق همسایه مان خوب رفتار نکردیم، پدران و مادرانمان افغانها را به چشم کارگرانی دیدند که برای خدمت به ایرانی ها آمده اند، پدران و مادران من و تو هرگز چشمهای گریان زنان افغانی را ندیدند، هرگز قلبهای شکسته این مهاجران را نفهمیدند، افغانهایی که به آغوش همسایه شان پناه آورده بودند، در ازای لقمه نانی، چندین برابر یک کارگر ایرانی کار کردند و بار به دوش کشیدند.

 

افغانستان به لحاظ اقتصادی یکی از فقیرترین کشورهای جهان محسوب می‌شود که همه ناشی از نابسامانی‌های سیاسی است. من و تو با واژه کارگر افغانی بزرگ شده ایم اما هیچ گاه دستان پینه بسته افغانی را نفشرده ایم.

شاید در سالهای اخیر روابط تجاری و سیاسی بین ایران و افغانستان بیشر شده اما قلبهای مردمان ایرانی و افغانی روز به روز از هم دورتر شده است.

 

و اما امروز بار دیگر همسایه مان دچار تشنج های داخلی شده است، انتخابات ریاست جمهوری افغانستان در مرداد ۱۳۸۸ برگزار شد. رقبای اصلی این انتخابات حامد کرزی و عبدالله عبدالله بودند.  

 

عبدالله از یاران نزدیک احمد شاه مسعود بود. او در دوران نبرد با طالبان، به‌عنوان سخنگوی جبهه مسعود و پل ارتباطی آنان با جهان شناخته می‌شد. عبدالله بین سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ در دولت حامد کرزی، وزیر امور خارجه افغانستان بود. او تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه غازی محمد ایوب خان تکمیل کرد و درسال ۱۳۵۵ برابر با سال ۱۹۷۶ میلادی از دبیرستان نادریه کابل فارغ گردید. درسال ۱۳۵۶ شامل دانشکده پزشکی دانشگاه کابل گردیده و در سال ۱۳۶۲ تحصیلات خود را به اتمام رسانیده و تا سال ۱۳۶۳ در بیمارستان نور به عنوان چشم پزشک مشغول خدمت بود. در سال ۱۳۶۳ به پاکستان مهاجرت کرد و تا سال ۱۳۶۴ در بیمارستان سید جمال الدین افغان مشغول خدمت به مهاجرین افغانستان گردید. در سال ۱۳۶۴ وارد جبهات جنگ علیه نظامیان شوروی وقت گردید و به عنوان سرپرست بهداشت جبهه پنجشیر و کمی بعدتر به عنوان مشاور و همکار احمد شاه مسعود تا آزادی کابل مشغول به خدمت بود، از سال ۱۹۹۲ الی ۱۹۹۶ در کابل به عنوان رئیس دفتر و سخنگوی وزارت دفاع ملی و در سال ۱۹۹۷ معاون وزارت خارجه بود. همچنان در سال ۱۹۹۹ سرپرستی وزارت خارجه دولت اسلامی افغانستان را برعهده داشت. بعد از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱ در اداره موقت و بعد هم در دوره انتقالی مسوولیت وزارت خارجه را برعهده داشت.

 

عبدالله عبدالله به‌عنوان نامزد رسمی جبهه ملی افغانستان برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری این کشور در آگوست ۲۰۰۹ معرفی شد. شایان ذکر است که جبهه ملی افغانستان بزرگترین تشکل سیاسی مخالف دولت حامد کرزی به ‌شمار می‌رود.

 

هزاران نفر از مردم افغانستان و دهها نهاد سیاسی و اجتماعی از نامزدی عبدالله حمایت کردند، شاید برای مردم افغان، حضور عبداالله، همانند برگشت احمد شاه مسعود می باشد.

تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاههای افغان، جنبش دختران دانشجوی افغان ، شماری از طرفداران علی احمد جلالی  و مجمع ملی افغانستان، حمایتشان را از عبدالله اعلام کرده بوده اند.

 

درگیری ها بر سر نتایج دور اول انتخابات افغانستان در ماهی اتفاق افتاد که برای بسیاری از افغانها و همینطوربسیاری از جهانیان یادآور خاطره دردناک کشته شدن چریک کم‌نظیرافغان، احمدشاه مسعود، شیردره پنجشیر، می باشد.

احمدشاه مسعود دو روز پیش از فاجعه 11 سپتامبر در نخستین عملیات انتحاری ثبت‌شده در درگیری‌های خونین این سرزمین، به شهادت رسید. مرگ مسعود برای بسیاری از همفکران و همرزمانش و از جمله دکتر عبدالله به معنای یک خلا‌ء پرنشدنی بود، جای خالی انسانی که به ویژه در تحولا‌ت اخیر افغانستان ملموس‌تر و دردناک‌تر می‌نمایاند.

 

در ماه‌های سخت ستیز با طالبان، عبدالله سخنگوی مسعود و یارانش و پل ارتباطی آنان با جهان محسوب و شناخته می‌شد، شاید مردم افغان می توانستند با برنده شدن عبدالله، آینده روشن تری داشته باشند.

عبدالله  یکی از خصوصیات شاه‌مسعود را این می دانست که از کمترین امکانات، بهترین استفاده را می‌کرد؛ عبداله بر این باور است که امروز برای افغانستان، بهترین امکانات میسر است اما استفاده خوب و بهینه از آنها به آن شکلی که متصور است، متاسفانه صورت نمی‌گیرد.

 

پس ازاعلام تخلفات صورت گرفته در دور اول انتخابات، عبدالله بر شرایطی که برای رفتن به دور دوم انتخابات گذاشته بود پافشاری کرد و گفت که برآورده شدن این شرایط به شفافیت انتخابات کمک می کند. وی درخواست برکناری مقامات ارشد کمیسیون انتخابات افغانستان را مطرح کرده و هشدار داده بود که اگر این درخواست مطرح نشود، انتخابات را تحریم می کند.

 

اما با برآورده نشدن شرایط او، آقای عبدالله نهایتا در جمع هواداران خود در کابل گفت: "در اعتراض به عملکرد نادرست حکومت و عملکرد نادرست کمیسیون انتخابات، در انتخابات شرکت نمی کنم."

 

و امروز جهان شاهد بود که کمیسیون انتخابات افغانستان ، حامد کرزی را برنده دومین انتخابات ریاست جمهوری این کشور اعلام کرده است. این تصمیم در حالی اعلام شد که مقامات این کمیسیون گفتند دور دوم انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان برگزار نمی شود.

از یک طرف پیروزی آقای کرزی مردم افغانستان را از یک انتظار طولانی بیرون کشید، اما از سوی دیگر مردم افغان چطور می توانند شکست تفکرهمرزم اسطوره خود، احمدشاه مسعود را بپذیرند.

 

قصه همسایه ما، قصه ای است که تازه آغاز شده، تفکرات نو هرگز به راحتی از بین نمی روند، امروز نوبت نسل من و تو است که با نسل جوان افغان همگام شویم، اگر لازم بود رسم مهمان نوازی را به جا آوریم.

چاپ شده روزنامه اطلاعات نوامبر٢٠٠٩

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸ - chakameh ..............